نامه صد و سی و سوم
سلام عزیز مامان
چند روز دیگه داره میشه 2 ماه که مامانیت دیگه پیش ما نیست
پنجشنبه ها یه غم بزرگ خونه میکنه تو دل من بابات که فقط با لمس سنگ قبر التیام پیدا میکنه
مامان بزرگ بابات هم به رحمت خدا رفت این چند وقت خیلی غصه مامانیت رو خورد
روزگارمون و حال روحیمون خیلی خوب نیست ... ولی اوقاتمون رو خوب سپری میکنیم
این روزها و ساعت ها وقتی برن دیگه نمیان .. با غصه خوردن هم هیچی حل نمیشه و مامانی برنمیگرده
بابایی حسین دوباره داره میره کربلا ... دلم به همین کربلا رفتناش خوشه که یه کم از دوری همسرش کمتر ناله کنه و ضجه بزنه
یه شب تو هفته پیش وقتی پیش بابایی حسین نشستم خیلی خوشحال بود.. لباش داشت میخندید و هر وقت من باهاش حرف میزدم یه نگاه مهربون بهم مینداخت و خنده رو لباش میشست
اخر شب علت خوشحالیش رو فهمیدم ... اون روز صبح بعد از نماز صبح خواب تو رو دیده بود .. خواب دیده بود من تو رو بغل کرده بودم و یه لباس بلند سفید و قرمز به تن کرده بودم
عزیز دل من ای کاش بودی که بابایی با حضورت غم از چهره اش بره
ببین با یه خواب تو چقدر خوشحالی میکنه... اگه باشی که زندگیمون غرق شادی میشه
*****************************************************************
آرزو نوشت: سه روز دیگه دارم تا نتیجه این ماه.. ماهی که با بی خیالی طی شد.شاید این بیخیالی بشه نتیجه


نامه صد و سی و سوم 



